نامه ای به خدیجه

هو الله احد خدیجه جان سلام تو مرا نمی شناسی اما من تو را خوب می شناسم هر روز تورا در تلویزیون می بینم اسم من فاطمه است شهر من شهریست که آفتابش استخوان سوز است اما خوب می دانم که به سوزندگی تیرهای آن نامرد ها نیست که در قلب پدرت نشست حالت را نمی پرسم چون خوب می دانم که خوب نیستی حالت آشفته است و چشمانت اشکبار مگر آسان است که آدم مادرش در آتش بسوزد و پدرش در جلوی دیدگانش جان دهد و تنها برادرش با سنگ های خانه ی اوار شده به جنگ با تانک برود. شنیده ام دیروزکه در کوچه با دوستانت بازی می کردی،یک آن آسمان تیره شده چند لحظه بعد صدای گوش خراش و...چشمانت را که باز کردی تمام دوستانت روی زمین دراز کشیده بودند و هر چه آن ها را صدا کردی جوابی نشنیدی شنیده ام عروسک زیبایی که مادرت برایت گرفته بود نیز در آتش سوخت راست می گویند؟! ناراحت نباش و غصه نخور من و تمام دوستانم دوستان تو هستیم وهمه مان عروسک داریم در شهر من جای کافی برای زندگی و بازی هست . من پدرم بناست می گویم بیاید خانه یتان را که خراب شده است را درست کند. به برادر سربازم هم خواهم گفت بیاید و به برادرت کمک کند او تفنگ دارد دیگر نمی خواهد با سنگ بجنگید . دیروز در تلویزیون دیدم که دستت زخمی شده بود دکتر رفته ای؟ خوب شده ای؟ البته خواهرم می گوید ان جا دکترها وقت ندارند. دوست خوبم می دانم که تو دلت هم زخمی است و از دست تمام دکتر های دنیا که وقت نداشتند مادر نیمه سوخته ات را نجات دهند عصبانی هستی من به تو قول می دهم که اگر دکتر شدم برای تمام مادرها و کودک های دنیا وقت داشته باشم. خدیجه جان تو را به خدا گریه نکن من شنیده ام آدم های خوب که می میرند به بهشت می روند دیگر آن جا نه از جنگ خبری هست نه از بمب نه از گرسنگی و نه درد و بیماری این را پدرم میگفت آخر مادر من هم به بهشت رفته است . خدیجه آن جا زندگی کردن ترسناک است مگر نه ؟ هر لحظه ممکن است اتفاقی بیافتد اما تو چه قدر شجاعی که با این همه کنار برادرت ایستاده ای و می جنگی. من نمیدانم اینان از شما چه می خواهند چرا می خواهند خانه های شما را بگیرند؟ آن هم به زور مگر خودشان خانه ندارند؟ زمین به این بزرگی چرا چسبیده اند به آن شهر کوچک شما؟ شنیده ام با آمریکا دوست اند من شنیده ام آمریکا جای قشنگ و بزرگی است اگر خانه هم ندارند چرا به خانه ی دوستشان نمی روند؟ این ها را که می بینم یاد باج گیر محله مان میافتم . بگذریم عزیزم ، مرا دوست خودت بدان من و تمام دوستانم تو را دوست داریم و از همین جا برایت دعا می کنیم خدا کند که اسرائیلی ها بمیرند و شما آزاد شوید و ما بتوانیم همدیگر را ببینیم تا آن موقع خواهش می کنم سالم و زنده بمان نگذار بمب ها ما را از هم جدا کنند می گویند بمب هایشان فقط به دنبال بچه ها می گردند اگر هنوز زنده ای فرار کن و سعی کن زودتر بزرگ شوی . دوست تو فاطمه از کرمان

/ 0 نظر / 10 بازدید