محراب دلبر

آن روز که می رفت دلش را می برد
سجاده و سربند ، دلش را می برد
می گفت که از قافله ها جامانده
اما به سرش هوای رفتن می خورد
هرگاه که یاد سنگرش می افتاد
با خون غزل دو چشم خود را می شست
هردم دلش از بهانه ها لبریز بود
آنگاه که از خاطره هایش می گفت
تصمیم گرفت که باز راهی گردد
وقتی  که آژیر سرش را می برد
با آنکه فقط یه پای برایش مانده
اینبار تمام هستی اش را می برد
بر ما خبری ز او نیامد دیگر
هرچند که پست نامه ها را می برد
یک شب در ما نامه رسانی می کوفت
هرچند لباسش به خاکی می خورد
در را که گشودم کسی را دیدم
کز اشک دو دیده گونه هایش می شست
سجاده ای خونین به دستم می داد
 وز شرم، نگاه خود را می برد
لبخند به لب های دلم می ریزد:
می گفت که محراب دلش را می برد...

 

فداتون راز

/ 0 نظر / 5 بازدید